تبليغاتX
در زندگی شکست وجود ندارد



سلام به همه دوستای گلم

تصمیم دارم یه سری نزدیک به ۵۰ تا کتاب الکترونیکی تو وبلاگم بذارم . هر کسی که دانلود کنه و کتاب داشته باشه و تبادل نکنه واقعا ً ........  

کتاب مشهور و معروف مزرعه حیوانات نوشته جورج اورل . این کتاب یکی از بهترین کتاب Full Text هست که هم انگلیسیش این جا هست و هم فارسی.

مزرعه حیوانات  

پارک ژوراسیک

 غزلیات حافظ همراه نسخه انگلیسی 1

غزلیات حافظ مراه نسخه انگلیسی 2 

الهی نامه 

حیدر بابای بهجت تبریز 

لیلی و مجنون 

منتظر کتاب های بعد از جمله سری کامل تفسیر نمونه و کتاب های ادبی و علمی و... باشید

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 3:47 توسط سعید شیبا |



خدايا...
به من زيستي عطا كن كه در لحظه ي مرگ,
بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است, حسرت نخورم.
و مردني عطا كن كه بر بيهودگي اش, سوگوار نباشم.
بگذار تا آن را من , خود انتخاب كنم, امّا آن چنان كه تو دوست داري.
"چگونه زيستن" را تو به من بياموز,
"چگونه مردن" را خود خواهم آموخت!

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 23:49 توسط سعید شیبا |



در پست فبلی 3 فلسفه مشهور هنر را بررسی کردم به نظر می رسد که در جنبش های هنری قرن 19 به بعد فلسفه ایده آلیستی به اوج تجلی خود رسیده است . اگر نگاهی به مکاتب هنرهای مدرن بیاندازیم متوجه می شویم که رنگ و بوی ایده آلیستی داد می زند . بنابراین در این پست سخنانی از فلسفه شوپنهاور را که فیلسوفی ایده آلیست بود را می آورم تا بتوانم در پست بعدی نظری  به جنبش های هنری قرن 20 بیفکنم.

در ضمن این مطالب برگرفته از سخنان کیاوش ماسالی، فروردین ۱۳۸۵ می باشد .

هنر و موسیقی در فلسفه شوپنهاوئر

آرتور شوپنهاوئر، فیلسوف بزرگ آلمانی، به سال ۱۷۸۸ در دانتزیگ متولد شد و در سال۱۸۶۰ در فرانکفورت درگذشت. پس از پایان تحصیلات در رشته فلسفه، شاهکار خود کتاب « جهان همچون اراده و ایده» را در سال ۱۸۱۸ نوشت و آن را انتشار داد. ولی کتاب وی مورد استقبال قرار نگرفت و پس از سالها فقط چند نسخه آن به فروش رفت. تنها پس از حدود سی سال از انتشار کتاب مزبور در حدود سال ۱۸۴۸ بود که فلسفه او مورد استقبال قرار گرفت و ناگهان به اوج شهرت رسید.
شوپنهاوئر خود را جهان- میهن می دانست و هرگز یک ملت باور( ناسیونالیست) آلمانی نشد. وی فرهنگی بسیار پهناور داشت و نویسنده ای زبردست بود. او هرگز ازدواج نکرد. وی ادعایش اینست که حقیقت را از
افلاطون ، بودا وکانت دریافته است.
برای ورود به نظریات او درباره هنر و موسیقی و اهمیت و ارزش آن باید مختصری از مبانی، مفاهیم و نتایج فلسفی او بیان شود.

شوپنهاوئر در تاریخ فلسفه به بدبینی معروف شده است. وی دارای مسلک ایده آلیسم می باشد و دراین قسمت زیر نفوذ کانت قرار دارد.


اما شوپنهاوئر در فلسفه خود سعی میکند که این حقیقت را مدلل سازد که جهان، نمایش ساده ای است که عامل آن اراده ای کور می باشد. برخلاف هگل که حقیقت جهان را عقل می پنداشت و جهان را از راه آن تفسیر میکرد.
اراده ذات مطلق است و چیز های جهان همه نمود و نمایشهای اوست به درجات مختلف. این امر واحد، این جهان نمایش و تصورات را که متغیر و تابع زمان و مکان و متکثر است، جلوه گر می سازد، مطابق صورتها و نمونه هایی که ثابتند و از تبعیت زمان و مکان فارغ و نمونه کامل چیزها می باشند

اصل وجود و حقیقت ذهن انسان نیز اراده است و حتی تن او نیز همان اراده اوست که عینیت پیدا کرده است و هر عنصری از تن مناسبت و مساعدتی با امری از امور اراده که تمایلات و نفسانیات اوست دارد، و عقل و استدلال و هوش و حافظه، خادم و تابع و آلت دست میل است

«شوپنهاور» در رساله به شدت تحت تاثير كانت است. او همانند كانت به «فنونمن» و «نومن» معتقد است اما نتايجي كه اين تمايز مي‌گيرد با كانت متفاوت است. واژه «نومن» را نخستين بار افلاطون به كار برده بود و مقصودش از آن واقعيت بود چنانكه به خودي خود وجود دارد و عقل مي‌تواند بدان پي‌ببرد. در فلسفه كانت، «نومن» مقابل «فنومن» است. از ديدگاه كانت «نومن» آزاد از زمان و مكان و انديشه ما و بنياد «فنومن» است. اما «فنومن» جهان پديدارهاست و چون در زمان و مكان واقعند قابل شناخت هستند و عقل نظري مي‌تواند آنها را دريابد. مي‌توان گفت‌ «نومن» در فلسفه شوپنهاور اراده يا خواست است. او همانند كانت بر اين باور است كه درك انسان از جهان و آنچه در آن است، مقيد به زمان و مكان است و بدون چنين قيد و شرطي شناخت امكان‌پذير نيست و شناخت تنها از طريق نسبت‌هاي زماني و مكاني و رابطه علت و معلولي حاصل مي‌آيد. شوپنهاور قلمرو مقيد به نسبت‌هاي زماني و مكاني و رابطه علي و معلولي را قلمرو فنومن‌ها و ذات اين قلمرو را نومن‌ها مي‌‌داند. در فلسفه او اين دوگانگي اگر‌چه حفظ شده‌است اما رابطه تنگاتنگي با يكديگر دارند. هيچ عيني نيست كه يكسره جدا و گسيخته از ديگر چيزها بر ما نموده ‌شود. يعني تمامي بازنمودهاي ذهن ما (عين) ‌به صورتي با بازنمسودهاي ديگر در پيوند است. در نظر وي تصور عين بدون ذهن شناسانده بي‌معناست و «عين»‌ چيزي نيست جز آن كه ذهن شناسانده به سوي عين مي‌دانست و عدم وجود نسبت علي و معلولي و زمان و مكان را براي ذات اشيا دليل بر يكچارچگي و وحدت آنها به حساب مي‌آورد. از ديدگاه او آنچه سبب تفاوت و تمييز بين اشيا مي‌شود همين رابطه‌هاي نسبي است. او در ابتداي اثر اصلي خود يعني «جهان همچون خواست و بازنمود»[جهان همچون اراده و تصور] مي‌گويد:‌ «جهان بازنمود[تصور] من است.» يعني تمامي جهان پديدار عيني (ابژه) ‌است براي يك سوژه يا ذهن. همانطور كه گفته شد، شوپنهاور«نومن» را كه كانت معتقد بود ناشناختني است، "خواست" [اراده] مي‌نامد. در واقع «خواست» به معناي باطن حركات جسماني است چيزي كه مي‌توان به جاي آن از نيرو يا انرژي نيز نام برد. او تمام حركات بدني را ناشي از «خواست» مي‌داند و بر اين باور است آنچه كه در عالم پديدارها به تجلي درمي‌آيد انرژي است. يعني جهان نومن در عالم فنومن به صورت انرژي به جلوه درمي‌آيد و هر حركت و قدرتي حاوي اراده است. از آنجا كه واقعيت تجربي عينيت يافتگي يا نمود «خواست» ‌متافيزيكي است ناگزير نمود «خواست زندگي» هم است و اين «خواست» كه كوششي بي‌پايان و كششي كور است هيچ‌گاه از عمل باز نمي‌ايستد و به آرامش نمي‌رسد.«خواست» همواره كوشيدن است و هرگز نرسيدن. او ريشه تمام شرها را بندگي «خواست» ‌و فرمانبري از «خواست زندگي» مي‌داند و براي گريز از «بندگي خواست» دو راه پيشنهاد مي‌كند؛ يكي راه هنر و دومي راه رستگاري. او پناه آوردن به هنر و زيبايي و اشتغال به هنر را براي گريز موقت از وحشت جهان فنومن‌ها و نومن‌ها توصيه مي‌كند. به عقيده او تنها در هنگامه خلق اثر هنري و يا شناخت زيبايي است كه انسان از بار سنگين «خواست» آزاد مي‌شود. از ديدگاه او فرد در هنگام مشاهده به يك اثر هنري بايد مشاهده‌گري بي‌تعلق شود چون اگر به ديده سودجويي به آن اثر بنگرد باز بنده «خواست»‌ است اما اگر تنها و تنها ارزش هنري‌اش را در نظر آورد آنگاه مدتي از بندگي «خواست»‌ آزاد مي‌شود. وقتي انسان براي كشف و درك زيبايي به اثر هنري بنگرد آنگاه مي‌تواند هنر را به عنوان امكاني براي شناخت ذات حقيقي امور مدنظر قرار دهد. عالي‌ترين هنر شاعرانه نزد شوپنهاور تراژدي است چون در تراژدي سرشت حقيقي زندگي بشري را مي‌بينيم كه به قالب هنر ريخته شده. خود او مي‌گويد تراژدي يعني «آن درد ناگفتني، آن مويه بشريت، آن پيروزي شر و از پا درافتادن راستان و پاكان.» او موسيقي را نيز در زمره والاترين هنر قرار مي‌دهد و آن را نشانه خود «خواست» و ماهيت ‌«شيء في نفسه» مي‌داند. در نتيجه انسان با گوش دادن به موسيقي از حقيقت نهفته در پديدارها كشف مستقيم مي‌كند. فرد اين حقيقتي را كه به صورت هنري بيان شده به صورتي عيني و بي‌تعلق دريافت مي‌كند

 شوپنهاوئر نتیجه می گیرد که چون جهان همه اراده است و ذات مطلق از عالم وحدت و سکون به عالم کثرت و حرکت آمده است، باید همه شر و درد و رنج باشد:


 - برای آنکه اراده بذاته خواست و طلب است و خواهش و درخواست او بیش از وسع و اندازه اوست. در مقابل هر آرزویی که برآورده شود، ده آرزوی نابرآورده وجود دارد. میل و طلب را نهایت نیست؛ ولی کامیابی محدود است.
 - همچنین زندگی شر است برای آنکه رنج مایه و حقیقت اصلی آنست و لذت فقط امری منفی است و عبارت است از فقدان رنج و به قول ارسطو، مرد خردمند در جستجوی لذت نیست؛ بلکه در بند رهایی از غم است.
 - زندگی شر است برای آنکه به محض اینکه شخصی از درد و طلب رهایی یافت، ملول و کسل می گردد و در جستجوی سرگرمی برمی آید؛ یعنی رنج بیشتری. بنابراین زندگی مانند آونگی میان رنج و کسالت در حرکت است.
 - زندگی شر است برای آنکه هرچه موجود زنده کاملتر و هوش و دانشش افزونتر شود، رنج بیشتر می گردد و در انسان به بالاترین درجه خود می رسد. پیشرفت دانش راه حل این مساله نیست.
 - بالاخره بالاتر از همه، زندگی شر است برای آنکه زندگی مبارزه و جنگ است. هر جای طبیعت که بنگریم، مبارزه و رقابت و پیکار می بینیم و همه جا تناوب مرگبار پیروزی و شکست به چشم می خورد. هریک از انواع برای به دست آوردن مایه و زمان و مکان انواع دیگر می جنگد.


و شوپنهاوئر اشاره به شرور زیادی در جهان می کند که در این مختصر نمی گنجد.
به عقیده شوپنهاوئر بنیاد اخلاق شفقت و احساس همدردی از مشاهده رنج دیگران است.

                                                      *     *     *

 با این حال تکلیف چیست و آیا این درد را درمانی هست؟


از اینکه به عقیده شوپنهاوئر اصل و حقیقت جهان اراده و نفس است و علم و عقل فرع و عرض می باشند و نفس بر عقل غالب است، نباید چنین پنداشت که او این امر را می پسندد و نیکو می داند؛ بلکه به کلی عکس اینست. نمی توان بر رنج و شر حیات پیروز شد مگرآنکه اراده تابع عقل و علم شود.


ژرف اندیشی هنری

ریشه تمام شرها نزد شوپنهاوئر بندگی خواست است و فرمانبری از خواست زندگی. شوپنهاوئر برای گریز از بندگی خواست، دو راه پیشنهاد می کند که یکی چندگاهی(موقت) و جزیی است و واحه ای است در صحرا ، و دیگری دایم و کلی. راه نخستین ژرف اندیشی هنری (مستغرق شدن در هنر و مظاهر زیبایی ) و راه هنر است و دومین، طریق پارسامنشی و راه رستگاری و در نهایت یکی شدن با وجودکل و رسیدن به آرامش مطلق می باشد و در این قسمت و مواردی دیگر تحت تأثیر بودا است. راه دوم موضوع بحث ما نمی باشد؛ پس به نخستین می پردازیم.

                                                *     *     *

 در ژرف اندیشی هنری انسان به مشاهده گری بی تعلق بدل می شود. اما مقصود این نیست که ژرف اندیشی  هنری چیزی دل انگیز نیست. برای مثال، اگر من به یک شیء همچون شیئی هوس خیز یا هوس انگیز بنگرم،  دیدگاه من، دیدگاه ژرف اندیشی هنری نیست؛ در این صورت من نگرنده ای دلبسته ام و در واقع بنده یا ابزار  خواستم. اما من می توانم به شیء زیبا ، نه همچون چیزی هوس خیز یا هوس انگیز، که تنها و تنها به ارزش هنریش بنگرم. آنگاه من مشاهده گری بی تعلق خواهم بود؛ نه بی علاقه و دست کم چندگاهی از بندگی خواست آزاد شده ام و ذهنم به جای آنکه ابزاری در خدمت برآوردن شهوت باشد، از آرامش برخوردار شده و دیدگاهی یکسره عینی و بی تعلق در پیش گرفته است. انسان با ژرف اندیشی هنری از آن فرمانبرداری اصلی دانش از خواست یا شهوت بر می گذرد و به « ذهن فارغ از خواست شناخت » بدل می شود «که دیگر در پی نسبتها بر اساس اصل جهت کافی (قانون علت و معلول) نیست؛ بلکه آرام می گیرد و در ژرف اندیشی پایداری درباره عینی که به او عرضه شده است، جدا از پیوند آن با هر عین دیگر، غرقه می شود.» . 

 
شوپنهاوئر نظریه گریز چندگاهی از راه ژرف اندیشی هنری را با یک نظریه متافیزیکی پیوند می دهد که بر آن نام « ایده های افلاطونی» می گذارد. می گوید خواست خود را بی میانجی در ایده هایی عینیت می بخشد که نسبت آنها به افراد اشیاء طبیعی، نسبت سرنمونها به رونوشتها است و هر چیز که به صورت یا ایده خود نزدیک باشد، زیباست؛ زیرا که به وحدت و سکون، یعنی کمال نزدیک و از جهان حوادث دور شده است. پس کسی که با زیبایی سروکار دارد، از جنبه انفرادی و تکثر دور می شود و از خود یک اندازه بیخود می گردد و از دنیا و شر و شورش یک دم می آساید و مشاهده کمال زیبایی هم به درستی دست نمی دهد مگر اینکه شخص از خود بیخود شود. در آن حال در می یابد که او جزیی از جهان نیست؛ بلکه جهان جزیی از اوست و چون به این پایه رسید، فیلسوف واقعی اوست. از زندگانی عادی برکنار شده، از منافع دنیوی اعراض کرده ، از عوارض تهی و از حقایق پر شده. به سبب غریق بودن در دریای زیبایی از هرچیز بی نیاز گردیده ، در میان مردم حاضر، ولی در همان حال غایب است. دنیا در نظرش سراب است و هرقدر در این دریا غریقتر باشد، وارسته تر است.
 

هنر

عمل هنر، رهایی دانش از قید هوا و اراده و ترک نفس و منافع مادی آن و ارتقا به مرتبه شهود حقیقت است. مقصد علم، جهان است با اجزاء آن و مقصد هنر، جزء و فردی است که جهانی در آن نهان است. یک اثر هنری هر چه بتواند صورت افلاطونی شیء را بهتر نشان دهد، به موفقیت نزدیکتر است. به همین جهت غرض از تصویر یک شخص مطابقت محض نیست؛ بلکه غرض آن است که تا حد امکان بعضی از صفات اساسی یا کلی انسان را عرضه بدارد. در ادبیات نیز نمایش صفات فردی ( با قطع نظر از صفات دیگر ) به نسبت تجسم مثال و نمونه کلی طبقه آن فرد ، اهمیت بیشتر پیدا می کند؛ نظیر فاوست، دون کیشوت و ... .

 
مقام هنر از علم بالاتر است؛ زیرا علم از راه کوشش برای جمع مواد و استدلال احتیاط آمیز به هدف می رسد و هنر آنا از راه شهود و تجلی به غرض خویش نایل می گردد. برای علم داشتن موهبت و استعداد لازم کافی است؛ ولی هنر احتیاج به نبوغ دارد. یک نمایشنامه حزن انگیز از آن جهت زیبا و هنری است که ما را از مبارزه فردی دور می سازد و وادار می کند تا به دردها و رنجهای خود با دیده بالاتری بنگریم. هنر غم و اندوه زندگی را تسکین می دهد؛ زیرا ما را از امور جزیی و زودگذر به جهان کلی و ابدی می کشاند. به قول اسپینوزا ، ذهن هرچه بیشتر منظر جاودانی اشیاء را ببیند، به همان قدر در ابدیت سهیم است.
 

سلسله مراتب هنرها

میزان شوپنهاوئر برای طبقه بندی و ترتیب سلسله هنرها، درجات عینیت یافتن خواست یا اراده است.
به این ترتیب که از هنر معماری و مجسمه سازی که هنری سه بعدی هستند به نقاشی که هنری دو بعدی است، و همه هنرهای مکانی هستند، به سوی شعر و از همه بالاتر موسیقی که هنرهای یک بعدی و زمانی می باشند، رو به کمال می روند.
معماری فرانماینده برخی ایده های پستتر همچون سنگینی و همبستگی و استواری و سختی است؛ یعنی صفات کلی سنگ. نگارگری و پیکرتراشی تاریخی فرانماینده ایده انسان است؛ اگرچه سروکار پیکرتراشی در اصل با زیبایی و لطافت است و سروکار نگارگری بیشتر با فرانمودن ویژگی وشور. شعر می تواند تمامی درجات ایده ها را بازنماید؛ زیرا مایه بی میانجی آن مفاهیم است. اگرچه شاعر می کوشد با کاربرد استعاره ها مفاهیم تجریدی را به سطح دریافت حسی فرودآورد و خواننده یا شنونده را توان آن بخشد که ایده را در شیء محسوس دریابد. اما با اینکه شعر می تواند تمامی درجات ایده ها را بازنماید، هدف اصلی آن باز نمودن انسان است؛ آنچنان که انسان خود را از میان سلسله ای از کردارها و اندیشه ها و احساسهای همگام با آنها باز می نماید.
عالیترین هنر شاعرانه نزد شوپنهاوئر تراژدی است؛ زیرا در تراژدی سرشت حقیقی زندگی بشری را می بینیم که به قالب هنر ریخته شده و به شکل درام فرانموده شده است.
اما والاترین همه هنرها موسیقی است. واگنرگوید: شوپنهاوئر نخستین کسی است که با روشن بینی فلسفی وضع موسیقی را درمیان هنرهای زیبای دیگر شناخت و تعیین کرد. کانت و هگل در بیان مراتب هنرهای زیبا، موسیقی را در میان نقاشی و شعر قراردادند و مقام شعر را برتر دانستند؛ اما شوپنهاوئر موسیقی را مافوق تصورات دانست و آن را عالیترین هنر انسانی شمرد.
 

موسیقی

قدرت هنر در بالا بردن ما از این عالم نفسانی بیشتر در موسیقی آشکار است. موسیقی به هیچ وجه مانند هنرهای دیگر رونوشت آمال و تصورات و حقیقت اشیاء نیست؛ بلکه نشاندهنده خود اراده یا خواست است. موسیقی آن حرکت وکوشش و سرگردانی ابدی اراده را نشان می دهد که بالاخره به سوی خود برمی گردد و کوشش را از سر می گیرد. به همین جهت اثر موسیقی از هنرهای دیگر نافذتر و قویتر است؛ زیرا هنرهای دیگر با سایه اشیاء سروکار دارند و موسیقی با خود آنها.


فرق دیگر موسیقی با هنرهای دیگر در این است که موسیقی مستقیما - نه از راه تصورات - بر احساسات ما اثر می کند.
انسان با گوش فرادادن به موسیقی از آن حقیقت نهفته در زیر پدیدارها کشف مستقیمی می کند؛ اگرچه نه به صورت مفهومی ؛ و این حقیقتی را که به صورت هنری پدیدار شده، به صورتی عینی و بی تعلق درونیافت می کند؛ نه همچون کسی که اسیر چنگال جباریت خواست است. افزون بر این، اگر می توانستیم همه آنچه را که موسیقی بدون مفاهیم بیان می کند، بدرستی با مفاهیم بیان کنیم، به فلسفه راستین می رسیدیم. او با چیزی سخن می گوید که از ذهن لطیفتر است.
قلمرو موسیقی در حقیقت متعلق به این جهان نیست. به قول بتهوون : « توصیف کار نقاشی است. شعر نیز در این کار و در مقایسه با موسیقی می تواند توفیق زیاد داشته باشد و میدان آن به اندازه میدان من محدود نیست؛ اما در مقابل، میدان من در مناطق دیگر بسیار گسترده است و به آسانی نمی توان به قلمرو من دست یافت. »

لحن و ایقاع در موسیقی به منزله تقارن در هنرهای تجسمی است و از همین رو موسیقی و معماری کاملا نقطه مقابل هم می باشند و چنانکه گوته می گوید، معماری موسیقی جامد است و تقارن لحن و ایقاع ساکت.
شوپنهاوئر موسیقی محض یا مطلق را برتر از موسیقی برنامه ای یا توصیفی می داند؛ مانند موسیقی برنامه ریزی شده یا تقلیدگر که صداهای طبیعی را تقلید می کند یا « نقاشی در صدا» و همچنین اپرا.
طبق نظر شوپنهاوئر، موسیقی عالیترین نوع هنری بوده و نیازی به حمایت اشکال دیگر هنری ندارد. به نظر او وقتی موسیقی به کلمات خیلی نزدیک می شود و در پی شکل گرفتن بر اساس حوادث باشد، این یعنی که مترصد استفاده از زبانی است که به خودش تعلق ندارد.


شوپنهاوئر گوید:


موسیقی را نمی توان به زبان یا قلم بازگفت؛ باید شنید و آزمود.
از زمان و مکان و علیت، پاک فارغ است و همچون ارقام و اشکال هندسی قالب و ظرف همه چیز است و برخلاف اصل علیت، ما را از علت خود منصرف می سازد و مجذوب می کند.
موسیقی نمایشگر افسونگری است که اراده مکتوم ناشناختنی را با تمام شور و وسوسه و جوش و خروش و زیر و بم آن می شناساند.


موسیقی، هنرِ هنرها و زیباییِ زیباییهاست. زورق نجاتی است که غریق منجلاب حیات را برمی گیرد و به بهشت آرزو می برد.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:59 توسط سعید شیبا |



سلام

یکی از دوستان که لطف زیادی به من داشتند برام کامنت گذاشته که از رفتارم گلایه دارن . متاسفانه این دوست ما نه خودشه معرفی کرده و نه این رفتار بد منو گفتن . درسته که معلوم نیست اصلا اینون کی گذاشته ولی من اطاعت امر کردم و همون طور که ایشون گفته بودم راجع به رفتار اخیرم تو دانشگاه فکر کردم ولی به جایی نرسیدم چون اشتباهات فردیم رو پیدا کردم ولی فکر نمی کنم رفتار نابهنجاری تو دانشکده داشته باشم . هر کسی که اونو گذاشته به من لطف کرده ولی می خواهم انتقاد سر باز نکنه و اشتباهاتی که می گن رو هم اطلاع بده. ممنون می شم منتظر کامنت بعدی هستم دوسته من در ضمن کامنتتو هم تایید کردم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:45 توسط سعید شیبا |



سلام دوستان پس از غیبتی طولانی بالاخره موفق شدم دوباره یه سر به وبلاگم بزنم.

هنر و فلسفه آن

تصمیم دارم بحث مفصلی در رابطه با فلسفه هنر بکنم .

به نظر شما با وجود تحولاتی که در هنر قرن ۲۰ بوجود اومد آیا می توان حدود و ثغور هنر را امروزه مشخص کرد؟ جناب ویکتنشتاین تو کتاب مبادی هنر خود شباهت و اشتراک بین هنر ها را مثل شباهت خوانوادگی می دونه و به نظر ایشون ممکنه شما شبیه پدرتون باشید و پدرتون شبیه عمه تون ولی شما هیچ شباهتی با عمع تون نداشته باشید . از اینجاست که نتیجه می گریره نمی توان راجع تعریف روتین هنر سخن گفت.

بالاخره کتاب های قطوری در رابطه با فلسفه هنر وجود داره که نمی توان با حرف ویکتنشتاین از اونها گذشت  

۳ نظریه اساسی در رابطه با این موضوع وجود داره که به اختصار توضیح می دم .

۱- نظریه صورت معنا دار : اصحاب این نظریه معتقدند که آثار اصیل هنری آثاری هستند که بتوانند حس زیبایی شناسی رو تو فرد بیافرینند . به هر حال هر نظریه نقد هایی بدنبال خودش داره و ما باید به اونا هم توجه کنیم منتقدان این نظریه این چنین بیان می کنن.

اولا ً نظریه دارای دور است چون حس زیبایی شناسی در حضور آثار هنری بوجود می آیند پس یا باید آثار را تعریف کنیم یا حس زیبایی شناسی را . 

دوما ً این نظریه ابطال ناپذیر است چون حتی اگر کسی بگوید در من هیچ حسی بوجود نیامد گویند شما حس زیبایی شناسی نداردی بنابراین نمی توان پای این قول براحتی صحه گذاشت.

باید خاطر نشان کرد که حس زیبایی شناسی مستقل از مضمون آثار است مثلا برای توجیه کفش کهنه ای وان گوگ نقاشی کرده کمپوزیسیون تابلو و ترکیب بندی رنگ و فرم آن است.

۲ـ  نظر ایده آلسیتی : به نظر اصحاب این نظریه آثار اصیل هنری فقط در ذهن هنرمند است که به واسطه واسطه های مادی تعدیل می شوند . به نظر می رسد که این نطریه با فلسفه افرادی مانند شوپنهاور و .... به ویژه در جنبش های هنری قرن ۱۹ به بعد به بیشترین تجلی خود رسیده اند ( در پست بعدی راجع به نظریه شوپنهاور و جنبش های هنری قرن ۱۹ به بعد در حیطه مدرنیسم صحبت خواهم کرد ) به هر حال نظریه ایده آلیستی بین آثار هنری و صنعتی فرق قائل شده و آثار صنعتی را غایتمند می داند ولی هنر را فقط برای هنر می خواهد( در مکاتبی مانند سمبولیسم و سوررئالیسم و... ) همچنین این نظریه آثار خوب و بد را هم از هم متمایز می کند و صاحبان این نظریه معتقدند که هر چه قدر که آثار هنری به صور افلاطونی خود ( نومن کانتی و اراده شوپنهاور ) نزدیک باشند همان قدر اصالت بیشتری دارند . در پست بعدی این نظریه را با سخنان شوپنهاور بیشتر بسط می دهم تا بتوانم به جنبش های هنری مردن و پسامدرن برسم.

نقدی که راجع به این نظزیه می شود این است که بسیار تنگ دامنه است مثلا ً آثار طراز اول چهره و ... که غایتمند هستند اثری اصیل شناخته نمی شوند !

۳- نظریه نهادی : صاحب نظران این فلسفه همه آثار را ارزش مند می دانند به دو دلیل

الف) همه ساخته دست بشرند.

ب) از طرف اهالی عالم هنر به درجه هنری نائل شده اند .

نقد نظریه : بسیار راحت بیشتر آثار را هنر تلقی می کند و دارای دور است چون اهالی عالم هنر بواسطه هنر خویش به درجه پیشکسوتی رسیده اند ! طبق این نظریه شاید کنده شناوری که توسط یک فرد به گالری آورده شود اثری هنری می باشد !!!  

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:32 توسط سعید شیبا |



سلام به همه بچه های گل . چند تا آهنگ هست که خیلی از بچه های بدنساز اونارو دوست دارن . مثلا آهنگ فیلم راکی The eye of the tiger . این آهنگ به حدی محبوب بچه های بدنساز هست که وقتی اینو تو باشگاه وا می کنن همه ۲۰ کیلو وزنه ها رو اضافه می کنه  من خودم که جو گیر می شم فکر می کنم دارم برا مسابقه بوکس تمرین می کنم  اینم متن چند تا آهنگ مشهور .

eye of the tiger

Risin' up, back on the street
Did my time, took my chances
Went the distance, now I'm back on my feet
Just a man and his will to survive

So many times, it happens too fast
You change your passion for glory
Don't lose your grip on the dreams of the past
You must fight just to keep them alive

Chorus:
It's the eye of the tiger, it's the cream of the fight
Risin' up to the challenge of our rival
And the last known survivor stalks his prey in the night
And he's watchin' us all in the eye of the tiger

Face to face, out in the heat
Hangin' tough, stayin' hungry
They stack the odds 'til we take to the street
For we kill with the skill to survive

chorus

Risin' up, straight to the top
Have the guts, got the glory
Went the distance, now I'm not gonna stop
Just a man and his will to survive

chorus

The eye of the tiger (repeats out)...

 

(Shadows of the night (Dj bobo

Refrain
Shadows of the night(Dj bobo)
They are coming when the moon is shining bright
Leave their graves as shadows of the night
When the city is asleep
No one knows the

Shadows of the night
In the darkness they are flying side by side
Silent cowls are shadows of the night
No one ever saw a face
Of the shadows of the night

1.
Cemetery - it’s 1 o’clock
A wolf is howling on a distant rock
It’s time - for the silent slaves
Waking up to open their graves

One, two, then three and four
Grave by grave more and more
Commemoration of transmutation
Traces - of a lost generation

The shadows of the night have never died
Unsatisfied
They paid the highest price
Waiting - for another advice

Never found final peace
Their restless life will never cease
When the moon is shining bright
They leave their graves as shadows of the night

2.
The shadows of the night are on their flight
Never saw the light
Silent strangers slow and fast
Without future without past

Flying through the streets of an endless town
The way to nowhere up and down
People locked the doors of their floors
Shadows are fast like a flying horse


A short attack, like a maniac
Confused by the ghost in black
When the moon is shining bright

They leave their graves as shadows of the night

 

Open your heart

Open your heart
Even when you're far away
You're on my mind every night and day
You're the one for me we'll never part
Stay with me and open your heart
Don't let the sun go down on me
Open your heart
Just let me be your destiny
Open your heart
What I never felt before
I really need you more and more
Don't let the sun go down on me
Open your heart open your heart
Open your heart
Open your heart
Your style is magic you hypnotise me
You came into my life set me free
Life and energy all around the galaxy
Made it bright so that I can see
Like a melody in XTC
See our love will last eternaly
Seems that your life is a golden key
Don't let the sun go down on me
I can't express what's going on
I feel so lonely when you're gone
You're the one for me we'll never part
Stay with me and open your heart
Don't let the sun go down on me
Open your heart
Just let me be your destiny
Open your heart
What I never felt before
I really need you more and more
Don't let the sun go down on me
Open your heart open your heart
I need you don't let the sun go down on me
Call me let me be your destiny
See you got the key to my heart
We'll never part from the start till the end of time
You're always mine take a glass of wine
And let the sun shine find out
What's right or wrong what's going on
I feel lonely when you're gone
Even when you're far away
You're on my mind every night and day
You're the one for me we'll never part
Stay with me and open your heart
Don't let the sun go down on me
Open your heart
Just let me be your destiny
Open your heart
What I never felt before
I really need you more and more
Don't let the sun go down on me
Open your heart open your heart
Open your heart

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 20:44 توسط سعید شیبا |




انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس